این روزها خدا را بیشتر بو می کشم ، بوی خوشی دارد . . .
ترانه ایی جدید به یکی از هنرمندان داخل کشور واگذار کردم ، ترانه ایی که زمزمه های سکوت و وجود من در آن رنگ فریاد دارند و تنهایی ، زمزمه هایی که به رنگ نیایشند ، نیایشی به سادگی یک درد و دل با اویی که هست . . .
خدایی که اون بالایی ، صِدام تا اونجاها میاد ؟
حرف تو سینه زیاد دارم ، دِلم یه همزبون میخواد
وقتی پُرم از بی کسی ، ارزشِ بودن ندارم
الان که باز فکر میکنم ، من حتی یه من ندارم . . .
اکسیر ایرجی - ۲۵ بهمن ماه ِ خدا ( ! )
پست قبلی ( جشن بودن - به مناسبت دوم بهمن ۱۳۸۷) به دلایلی کاملا مرموز حذف شد! شاید هیچ وقت توضیحی راجع به حذف این پست داده شود ! هنوز برخی سوال ها از جوابشان سوال ترند ، سخت ترند ، مرموزترند. تنها چیزی که در این جشن ( جشن بودن ) مطرح شد ، یک اعتراف بود ، یک اعتراف از جنس بودن . . .
پرواز را به خاطر نسپار !
تن لخت شیشه ، از سرما ترکید .
به پرواز بی فروغ احساسم می نگرم .
پرنده ی مُردنی مُرد ، پروازی هم در خاطرها نماند .
پرنده مُردنی ست ، پرواز مُردنی ست .
هوا همچنان سرد است . . . !
اکسیر ایرجی - ۵ بهمن ۱۳۸۷ هجری شمسی


