نوشته شده توسط : اکسیر ایرجی
هر گونه برداشت و نقل قول از این مطلب بدون ذکر منبع و نام صاحب اثر ممنوع بوده و هیچ گونه پیگرد قانونی ندارد ( ! ) لیکن کمی دور از صفت انسان بودن خواهد بود .
این مطلب ( که شاید شبیه یک شعر باشد و شاید هم نه ) در همین مکان در همین زمان ودر یک جامعه ی امروزی زاده شد. جامعه ایی که شاید حتی روزی در آن ترانه نیزاصالت خود را انکار کرده و هوس بی قافیه تر شدن و بی قیافه تر شدن و دی کانستراکشن تر شدن و با کلاس تر شدن را کند . . .
خواهم راند تو را . . .
خواهم راند تو را ، به آنسوی شهرِ شب.
اینجا هوا را پُخته اند . اینجا هوا تلخیده .
دوست داشتن بوی گندیدن می دهد ، عشق بوی کَلَک .
نه(جی اِف ) ای خواهم داشت نه( بی اِف) اَت خواهم بود ، عشق زیباتر است .
نه لباسم حوصله( نایک ) بودن را دارد و نه عطرم بوی( کاپتان بِلَک ) را میدهد ، بوی شلغم بهتر است .
انگار بستنی در حسرتِ ( آیس پَک ) شدن است و قهوه تُرک در حسرت شیرین شدن .
قهوه تُرک را دوست دارم . نقطه ی انجماد من تلخ است .
اینجا نگاه ها شوریده . اینجا همه تلخند .
خواهم راند تو را ، به آنسوی مغازه ی قنادی .
خواهم راند تو را ، خواهم بُرد تو را ، خواهم خورد تو را . . . !
سر خواهم کشید تو را ، تا آخرین قطره ی مَکر ، تا آخرین قطره ی عشق . . .
اکسیر ایرجی ۲۱ دی ماه ۱۳۸۷هجری شمسی


